تبليغاتX
دفتر خاطرات يك پسر تنهاي بي كلام

دفتر خاطرات يك پسر تنهاي بي كلام

اين يك وبلاگه كاملا شخصيه و سر گذشت يه دل آواره است

با سلام

همونجور که از اسمه وبلاگ معلومه یه دفتر خاطرات که همه چیه زندگیمو داخلش می نویسم تا شاید یکی بخونشون و فکر کنم که یه دوست خوب دارم که داره به حرفام گوش می کنه و ناراحتم نمی شه چون اگه یه دوستی انقدر خوبه که لیاقته شنیدنه حرفای خصوصیتو داره پس نباید ناراحتش کنی چون بهترین دوستته منم حرفامو نمی تونم به کسی بزنم چون نمی خام بهترین دوستامو ناراحت ببینم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 5:30  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

نمی دونم از کجا باید بگم ای خدا خودت کمکم کن مثل همیشه.من یه پسری هستم که در یه خانواده مذهبی به دنیا اومدم بابام پاسداره پدر بزرگم رزمنده و جانبازه(یکی از پاهاشو نداره)و دو تا از عموهام هم شهید شدن.تا کوچیک بودم که چیزی هالیم نبود .دوره دبستانو میگم با این وجود تو این دوره رنج های بسیاری کشیدم که الان فکرشونو می کنم می فهمم چی بودم کجا بودم چیکار می کردم...

درسم خوب بود همیشه شاگرد اول بودم و به خاطر این موضوع هیچ وقت تحسین نشدم.توی فقر شدید مالی به سر می بردیم تا اونجایی که بابام برای خریدن نون از نانوا از توی صندوق کمیته امام که تو خونه بود و گه گداری مامانم خوردی تو اون مینداخت بر میداشت و نون می خرید. تا اینکه دولت یه امکان به بابام داد که بتونه ده سال جلوتر بازنشسته بشه.تا اینکه بابام بازنشسته شد...

یک چند ماهی با حقوق بازنشستگی سر کردیم یعنی سر نکردیم می مردیمو زنده می شدیم اخه بابام چهار تا محصل داشت من یه برادره بزرگم با آبجیم با برادر کوچیکم.همه محصل. برادرم ریاضی فیزیک می خوند آبجیم کامپیوتر بود من و برادر کوچیکه راهنمایی و دبستان هر روز جنگ و دعوا که برا چی بابام کار نمی کنه.تا اینکه راضی شدسر کوچه یه بقالی بگیره که ملکش مال عموم بود . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 20:45  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

خوب تا اونجا براتون گفتم که بابام مغازه عمومو کرایه کرد تا بقالی راه بندازه بابام همه کاراشو کردو ما هم گذاشت سرش من و داداش بزرگه. آخه می گفت من نمی تونم یه مغازه بزرگ که تمام محله از اون تامین می شن رو به تنهایی اداره کنم باورتون نمیشه من دوم راهنمایی بودم که تو این مغاره یا همون بقالی شروع به کار کردم کتابام به جایی که تو اتاقم باشه اتاقم که چه عرض کنم اتاقمون چون همه اعضای خانواده از اون استفتاده می کنن توی اون مغازه بود اونجا دیگه درس می خوندم و بعضی اوقات هم خونه بودم از تمام سرگرمی هام می زدم تا به درسم برسم ولی بازم کم می اوردم یه پسر سیزده ساله که هم درس میخوند هم کار می کرد رو درسم خیلی تاثیر گذاشت ولی خوب بود پول نون نانوا رو لااقل داشتیم که نخوایم از صندوق برداریم تا دوره دبیرستان به همین صورت بود بعدش داداش بزرگم با بابام حرفشون شد و داداشم از تو مغازه رفت بیرون اونجا بود که اوج بدبختی های من شروع شد همش من تو اون مغازه لعنتی بودم و بابام. توی اون دوره اولین تجدیدی بود که تو درسم اووردم خیلی ناراحت بودم ولی هیچ کاری نمی تونستم بکنم تا اینکه بابامو راضی کردیم مغازه رو واگذار کنه بابام مغازه رو واگذار کرد. اما همون آش و همون کاسه .خرج تحصیلم به زور در می اومد نمی دونستم چیکار باید بکنم خیلی روم فشار بود تا اینکه رو به چت کردن اووردم آخه رشتم کامپیوتر بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 6:12  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

ادامه راه کور

معتاد چت شده بودم خیلی وحشتناک آخه اونجا راحت به حرفام گوش می کردن و حتی پشت چت گریه هم می کردم. اصلا اهمیت نمی دادم که طرف پسره یا دختر فقط باهاش درده دل می کردم یه چند تا دوست پیدا کرده بودم که هم پسر بودن هم دختر بعضی هاشون توی شهرمون بودن بعضی هاشونم تو شهرای دیگه اصفهان بوشهر مشهد تا اینکه یکیشون که توی شهر خودمون بود باهام خیلی صمیمی شد از قضا طرف دختر بود منم نمی دونستم نه که نمی دونستم بهم گفته بود من اهمیتی نمی دادم چون توی چت خیلی دوروغ می گن تا موقع ای ازم تلفون خواست منم بهش دادم تا صداشو شنیدم فهمیدم دختره ولی بازم من باهاش فقط درده دل می کردم ولی اون به منظوره دیگه ا ی با من تماس می گرفت من برای اینکه فکر نکنه من دوست پسرشم همش بهش می گفتم آبجی چون اصلا از این رابطه ها خوشم نمی اد. تو همین حین من دوستهای خوبی پیدا کرده بودم تو مدرسه ها همشونم پسر بودن سال سوم بودیم که دبیر کامپیوترمون ولمون کرد رفت هنوز طرحش تموم نشده بود که رفت اخه می گفت باید بیشتر بهم پول بدن بیشتر از حد معمول. ما هم جز مناطق محروم حساب میشیم و دبیر نبود خلاصه ترم اول سال آخر که ما برنامه ریزی کرده بودیم برا کنکور دبیر نداشتیم خیلی ضربه خورده بودیم تو مدرسه همش ول می گشتیم یه پامون مدرسه بود یه پامون اداره آموزش پرورش تا اینکه اواخر ترم بود یه دبیر واسه ما اووردن دبیر خوبی بود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 6:14  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

ادامه راه کور

تا اونجا ما پیش رفتیم که تونستیم یه ربات مسیر یاب تو مدرسه با چه زجری درست کنیم اولین کسانی که تو استان ربات مسیر یاب درست کرده بودن ما بودیم خلاصه اون سال ما نتونستیم واسه کنکور بخونیم اخه دبیر درست حسابی نداشتیم یکی اومد اونم اواخر ترم اول اومد ترم بعد هم همون دبیر فراری رو اووردن توبیخی و کلی جریمه هم براش بریدن گذاشتنش برا ما اونم لجش در اومده بود درست درس نمی داد کلاسو الکی تعطیل می کرد یا نمی اومد خلاصه ما نتونستیم اون سال دانشگاه دولتی قبول شیم همینجوری دانشگاه ازاد اسم نوشتم قبول شدم نمی خواستم برم مامانم اصرار می کرد برو برا چی یکسال عقب بمونی خلاصه هر جور شده بود با قرض و قوله و وام و از اینجور چیزا رفتیم دانشگاه خوانواده ام توان پرداخت هزینه دانشگاه رو نداشتن من مجبور بودم دنبال کار بگردم توی مخابرات شهرمون یه کار موقتی گیرمون اومد پروندهاشونو ثبت کامپیوتر می کردم روز مخابرات شبم تا یازده دوازده شب مخابرات بعدشم کلاس دانشگاه. توی همین حین و بین فهمیدم دختره که بهم زنگ می زنه آبجیه یکی از بهترین دوستامه خیلی ناراحت شده بودم نمی دونستم باید چی کار کنم منم به طرز فجیعی این ارتباط قطع کردم به طوری که از من متنفر شده بود و نمی خواست سر به تنم باشه خلاصه راحت شدم. به درسم چسبیدم دیدم توان مالی دانشگاهو ندارم.بازم دنبال کار گشتم تا اینکه یکی از دوستام گفت داروخانه شبانه روزی شهر یه اعلامیه زده و به پرسنل مرد نیاز داره. گفتم چه عجب یکی پرسنل مرد خواست آخه هر جا میری میگه خانوم می خایم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 6:15  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

ادامه راه کور

رفتم اونجا سه ماه دوره دیدم تا پذیرفتنم از حقوق ماهی پنجاه تومان راضی بودم تا الان که ماهی دویست و سی تومن می گیرم. بعد از اینکه راه افتادم صاحب داروخانه عوض شد و خواست پرسنل عوض کنه که به من گفت تو رو می خام فقط با ماهی صد تومن بدون بیمه منم احتیاج داشتم نمی تونستم بگم نه مشغول کار بودم درسم می خوندم خیلی سخت بود گاهی اوقات کلاسام هم وقت نمی کردم برم چه برسه به اونکه درس بخونم. تا اینکه یه روزی توی مهمونی یکی بهم اس ام اس داد شماره اش غریب بود اذیت می کرد تا فهمیدم یکی از دختر خاله هامه کلی ما رو سر کار گذاشته بود. تا اینکه اس ام اس هاش بیشتر شد ادب هم ایجاب می کرد جواب بدیم ما هم جواب می دادیم گاهی اوقات زنگ می زد درده دل میکرد احوال پرسی می کرد ما هم زنگ می زدیم و احوال پرسی می کردیم اخه اونم دانشگاه ازاد بود تو یه شهر دیگه خیلی نازک نارنجی بود یه روز زنگ زد و زد زیر گریه می گفت تنهام کسی پیشم نیست دلم گرفته من بهش دلداری می دادم کمکش می کردم اخه دختر خالم بود نمی تونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم. همش از غم و غصه حرف می زد منم دلداریش می دادم کمک میکردم نگو به من وابسته شده تا اینکه بهم گفت نمی خام خانواده ات از رابطه منو تو مطلع بشن اخه فکر بد می کنن این رابطه مخفیانه بود البته برای من اون خانواده اش خیلی بهتر به قضیه نگاه می کردن تا اینکه یه روزی بحثمون شد می گفت خونوادم می گن اگه همدیگه رو می خایین اعلام کنین یعنی چی مخفیانه ارتباط دارین.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 6:17  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

ادامه راه کور

منم بهش گفتم خوب به خانواده ات می گفتی که هیچی بینمون نیست اون بهم گفت مامانم ازت پرسیده شما همدیگرو می خایین یا نه؟ من بهش گفتم: خوب جوبشو می دادی اون گفت: به مادرم گفتم اره ما همدیگرو می خاییم بهش گفتم: برا چی الکی گفتی خوب. همون چیزیو بگفتی که وجود داشت اون بهم جواب داد: همون چیزیو گفتم که وجود داشت بهش گفتم: تو واقعا منو می خوای اون جواب داد اره بدون تو میمیرم. بهش گفتم من تورو نمی خام اصلا دوست ندارم نه که دوست نداشته باشم من تورو به عنوانه یه دختر خاله دوست دارم. اون می خواست بمیره وقتی بهش اینجوری گفته بودم اخه خیلی به من وابسته شده بود اون تو یه موقیت بد روحی که تو دانشگاه بهش تحمیل شده بود. به من دل داده بودولی من اصلا بهش علاقه نداشتم اون زد زیر گریه و گفت می خام خودمو بکشم اون دیوونه شده بود منم دیوونه کرده بود. اون خیلی به من وابسته بود و من نمی دونستم می خواستم بهش بگم من یکی دیگه رو دوست دارم. با خودم گفتم اگه اینو بهش بگم دیگه احتیاجی به خودکشی نداره. خودش میمیره نمی دونستم باید چیکار کنم تمام دنیا دور سرم می چرخید دیوونه شده بودم تا اینکه مجبور شدم بهش بگم مریضم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 6:18  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

ادامه راه کور

اچ ای وی .مرگ. بهش گفتم ایدز دارم اونم باور کرده بود اخه من براش خدا بودم هر روز شش هفت بار بهم زنگ می زد اگه یکبار جوابش نمی دادم از گریه کردن می بردنش بیمارستان. کلافه شده بودم.اخه اون دختر خوبی ام بود تا اینکه تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم بهش موضوع رو گفتم و بیماریمم رو گفتم که قطعی نیست و ازمایش دومیش مونده. تا یه روز مارو فراخوند بهم گفت تو با من خوشبخت نمی شوی و برو با کسی دیگه ای زندگی کن. داشتم می مردم می پوکیدم اون خودش بهم گفته بود بیا با هم زندگی کنیم. یه هویی زد زیره همه چیو خراب کرد دختره احمق منو بازیچه دست خودش کرده بود ولی من ولش نکردم و بهش گفتم. تو نمی تونی به این سادگی بزنی زیره همه چی اون بهم گفت که همه چی احساسی بوده و دور از واقعیت . راست می گفت. اون تو یه موقعیت بد به من دل داده بود.ولی نباید به این سادگی زیره همه چی می زد من ازش خواستم که با یکی مشورت کنه ببینه ازدواجه ما یه ازدواجه درسته یا نه. کسی که احساسی فکر نکنه اونم قبول کرد رفت و با باباش در میون گذاشت بعد بهم گفت که بابام گفته شما باید صبر کنین تا درستون تمام بشه ما هم قبول کردیم. اون رفت و دیگه بهم زنگ نزن هه . . . من خرو بگو که به کی دل داده بودم اون با احساساتم بازی کرد. کسی که روزی شش هفت بار بهم زنگ می زد هفته ای یه بار هم بهم زنگ نمی زد داغون شده بودم تا اینکه یه هویی در حین درس خوندن یکی بهم اس ام اس داد شمارش غریب بود نمی دونستم کیه داشت ادای دخترا رو در می اوورد. گفتم حتما بچه هان دارن سر به سرم می زارن نگو همون آبجیه دوستمه که تو چت باهاش اشنا شده بودم منم کارم تو داروخونه گرفته بود و وارد شده بودم. اون یه شب که من شیفت شب بودم زنگ زد خودش هم حرف نزد داد دسته دوستش بهم گفت اون می خاد بدونه برا چی بهش دوروغ گفتی. و ولش کردی نمی دونم از کجا فهمیده بود که من پیچونده بودمش فقط ازم می خاست که بهش این بار راست بگم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 6:19  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

ادامه راه کور

خلاصه نمی دونستم چی بهش بگم اخه اگه بهش راست می گفتم که ول کن نبودمثل مورد قبل. فهمیده بودم برا چی زنگ زده اون عاشق من شده بود اما به روی خودش نمی اوورد ولی من پشته دستمو داغ کرده بودم که عاشق بشم اون گیر داده بود بهش راست بگم منم می خاستم مثل مورد قبل نشه و بهم نگه عاشقتم بهش گفتم من اچ ای وی مثبت دارم اون زد زیره گریه تا سه روز بهم زنگ نزد بعدش بهم زنگ زد گفت که من می خام باهات بمونم من شاخ دراورده بودم من گفتم نه من نمی خام تو باشی اون باز گیر داده بود و می خواست با من بمونه می دونستم قصدش ازداجه ولی چیزی نمی گفت می گفت همینجوری که دوست بودیم من بهش گفتم نمی خام میگفت برا چی؟ بهش می گفتم می خام خودم باشمو خدای خودم نمی خام تو باشی از هوس بازی بدم میاد اون قانع نمی شدتا اینکه بهم گفت هوس بازی نیست من عاشقتم خدایا باز دچاره یه بازیه دیگه شده بودمو خودمم نمی دونستم دختر خاله که ولم کرده بود خیلی ام داغون بودم من بهش جواب رد دادم و قبول نکردم.تورو خدا ببینید دوره آخره زمونه دیگه پسرا به دخترا جواب رد می دن.بهش گفتم نه اون قانع نمی شد می گفت: چرا؟ می گفتم: بابا من قصد ازدواج ندارم اون می گفت که منم نگفتم همین فردا بیا خاستگاریم باهام بمون هر موقع که دیدی من زن مورد علاقه ات نیستم ولم کن ولی با دلیل برو بازبهش گفتم بابا من اچ ای وی دارم اون قبول نمی کرد می گفت اشکال نداره من می خامت من خرم باورم شده بودهر کاری کردم قبول نمی کرد بهش می گفتم بابا من دوست داداشتم زشته برام من نمی تونم باهات ارتباط داشته باشم هر روز تو چشماش نگاه می کنم اون بازم قبول نمی کرد.می گفت کاریت به داداشم نباشه اون با من. تورو خدا شما قضاوت کنین اگه خواهره بهترین دوستتون ازتون بخاد باهاش ارتباط داشته باشین چی بهش می گین ارتباط تلفنی ها فکر بد نکنین
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 6:20  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

ادامه راه کور

خلاصه تونست مارو راضی کنه ولی بازم من براش شرط گذاشتم بهش گفتم به چند شرط: یکی اینکه اصلا دوست ندارم رابطمون به رابطه های الکی خل بازی تبدیل بشه چون از هوس بازی بدم می اد دوم اینکه باید مقررات شرعی توش رعایت بشه دوست ندارم به حرام بیافتم سوم اینکه اصلا نباید کسی با خبر بشه مخصوصا داداشت یعنی دوست صمیمیم اونم قبول کرد تا اینکه شرط دوم رو لغو کرد و من موقعه ای با خبر شدم که ازم خواسته برم پیشش اون می خاست منو ببینه باهام قرار گذاشت چند دفعه ما همدیگرو دیدیم خیلی وابسته شده بودیم تا اینکه یه روزی که کنار هم نشسته بودیم و داشتیم راجع به هم صحبت می کردیم نا خود آگاه ازش خواستم دستشو تو دستم بزاره اون گذاشت و اومد تو اغوشم خیلی دوسش داشتم ولی متاسفانه ما گناه کردیم اون فقط اومد تو بغلم کاره دیگه ای نکردیم بعدش رفتیم خونه تا یه مدت جوابش ندادم بعدش ازش خاستم جدا بشیم چون شرط دوم رو لغو کرده بود و این ازدواج خوبی نمی شد من خیلی عذاب وجدان داشتم که خواهره دوستمو تو آغوش گرفتم سه روز روزه گرفتم و از خدا طلب امرزش کردم و از اون خواستم که جدا بشیم اون قبول نمی کرد . این جدایی برای من هم سخت بود خیلی دوستش داشتم ولی متاسفانه ما راه رو اشتباهی رفتیم و به گناه افتادیم تا یه شب بهش گفتم همه چی تموم و دیگه زنگ نزن هر چی التماس کرد قبول نکردم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 6:46  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

ادامه راه کور

فردا شد هر چی زنگ زد جواب ندادم اس ام اس داد جواب ندادم اخه بابت کاری که کرده بودیم خیلی عذاب وجدان داشتم و ناراحت بودم خیلی از خدا خواستم مارو ببخشه تا اینکه اس ام اس داد من سرطان معده دارم و می خام بمیرم شانزدهم عمل دارم و دکتر گفته همه چی پنجاه پنجاه هست و ممکنه دیگه نتونم باهات حرف بزنم خواهش می کنم جواب بده داشتم می مردم تمام دنیام زیرو رو شده بود خدایا دیوونه شده بودم جوابش دادم و به بهش گفتم برا چی بهم نگفته بودی که سرطان داری البته اینجوری نه ها با فحش آخه خیلی دوستش داشتم و این موضوع به این مهمی رو از من پنهون کرده بود اونم گفت نمی خاستم ناراحتت کنم من نتونستم تو این شرایط ولش کنم اخره نا مردیه منم باهاش موندم و ازش خواستم که از این به بعد همیشه به هم راست بگیم تا بتونیم همدیگرو خوب بشناسیم اونم قبول کرد. تا روز عملش فرا رسید اینقدر براش دعا کرده بودم اینقدر گریه کرده بودم. اون سریع عملشو انجام داد سریع هم خوب شده بود راستی یادم رفت بگم تو حین و بین عملش بود که آبجیم بهم گفت چته و برا چی اینقدر بهم ریخته ای اون منو زندونی کرده بود تو اتاق و نمی ذاشت برم می گفت باید بهش بگم منم بهش گفته بودم دختری رو که دوست دارم سرطان معده داره و قراره عمل بشه و بهم نگفته بوده و میترسم الان هم حالش خوب نشده باشه و الکی بهم گفته حالم خوبه آبجیمم برا اینکه منو از این حالو هوا در بیاره زنگ زده بود خونشون و خودشو به عنوان دوست دختره معرفی می کنه موقعه ای که از عملش می پرسه بهش می گن اصلا قرار نبوده عمل بشه همینجوری یه کم معدش درد گرفته بوده رفته پیش دکتر ولی از اونجا که آبجیم نمی خاست من ناراحت بشم چیزی بهم نگفته فقط ازم خاست تا اسم بیمارستانی رو که اون توش عمل شده رو بهش بگم منم بهش گفتم تا اینکه یه روزی به خواهرم گفتم برام پا پیش بزار من می خامش آبجیم مخالفت کرد من فهمیدم یه چیزی هست ازش خواستم برام توضیح بده ولی اون نمی گفت می دونست اگه من مطلع بشم در واقع می میرم چیزی بهم نمی گفت ولی من ول کن نبودم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 6:21  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

ادامه راه کور

منم مثل خودش حبسش کردم تو اتاق و گفتم که باید بهم بگی اونم بهم گفت که زنگ زدم خونشون و بهم گفتن که هیچ عملی در کار نیست و بعد هم
زنگ زدم بیمارستانی که بهم گفتی و هیچ بیماری به این اسم نداشتیم.داشتم می پوکیدم مردم و زنده شده بودم اون منو بازیچه دسته خودش کرده بود
اون منو بازی داده بود.
تا وقتی که من بهش گفتم که چرا با من اینکارو کردی ولی اون بازم انکار می کرد
اون بهم جواب داد که درسته من تو اون بیمارستان عمل نشدم اصلا من تو یه بیمارستانه دیگه عمل شدم و اصلا یه جای دیگمو عمل کردم که روم نمی شد بهم بگم
منم قبول کردم و بهش گفتم که باید بهم اسم بیمارستانی رو که تو اون عمل شدی بهم بگی اون نگفت.
بهش گفتم خوب برای چی بهم نمی گی اول گفت می خام اذیتت کنم بعد بهم گفت تو منو قبول نداری که می خوای بری از یکی دیگه بپرسی
بهش گفتم خوب هر کی که شک میکنه همینجوره دیگه.
مثلا اگر تو به برادرت شک کنی از خواهرت می پرسی و شکت برطرف می کنی . . .
ولی اون هنوزم بهم نمی گفت. منم بهش گفتم یا من یا اسم اون بیمارستان لعنتی. یا باید اون بیمارستانو بهم بگی یا من میرم از پیشت
باورتون نمی شه راحت بهم گفت برو. اون بهم گفت من لج کردم با خودم با تو و با عشقمون.
من اون لحظه مرگ رو با چشمهام دیدم اون دختر منو کشت. هر روز سردرد هر روز بیمارستان . حالا ول کنم نیست همش بهم می گفت من هنوزم دوست دارم
این کاراش بیشتر اذیتم می کرد باورتون نمی شه من هر روز بهش التماس می کردم که اسم اون بیمارستان لعنتی رو بهم بگه ولی نمی گفت.
داداشش که دوست صمیمیم باشه هر روز بهم دلداری می داد با وجود این که نمی دونست جریان چیه اون خودش منو می برد بیمارستان ولی خواهرش از اون ور
منو بیشتر اذیت می کرد خلاصه منم بعد از این که از شر بیمارستانو درمانگاه راحت شدم بهش گفتم خداحافظ تا همیشه
ولی اون دست بردار نبود تا اینکه با خواهرم تماس گرفت و ازش خواست که منو راضی کنه ولی خواهرم نمی دونم چه جوری راضیش کرد که
دیگه منو اذیت نکنه
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 6:21  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

ادامه راه کور

خلاصه این بود سرگذشته من تا به اینجا حالا خودتون فکرشو بکونین من چه جوری می تونستم تو این اوضاع احوال به درسم برسم تو داروخونه شب کارم یعنی شیفت شب داروخونه شبانه روزی شهرمون دست منه روزا هم میرم کلاس دانشگاه خبری از خواب هم نیست بعضی روزا میشه اصلا نمی خوابم گاهی اوقات هر سه روز یه بار می خابیدم خیلی زجر کشیدم خدایا خودت کمکم کن این دخترا هم اینجوری قلبمو شکستنو منو بازیچه احساساتشون کردن منو نجات بده کسی غیر از تورو ندارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 6:22  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

گر نگارش نکنم نمی توانم که نگاهش نکنم

خواستم بگویم  سکوتم خشمگین شد ، زبانم بند آمد ، ذهنم خالی  شد.

خواستم نگویم دلم خشمگین شد ، قلبم به درد آمد ، پاهایم سست شد.

مگر درختی تنها در تاریکی به جز ریزش برگهایش چه کند؟

چه کند تا کسی گریه او را در خشم پاییز ببیند . . .!

اگر تنهایی او را قسمت کنند . . . هیچ درختی یار نخواهد داشت.

عشق را انکار کرد برگهایش فرو ریخت . گریه اش این چنین است.

اشکش برگ است ، ناگهان پا به روی اشکش گذاشتم صدای ناله های درون خود را شنیدم.

شنیدم کسی می گفت: این جاده بی پایان است . برگ دلم ریخته شد ، سوداهای ذهنم به درد آویخته شد.

در همین هنگام درخت سیب سرخی به من داد

و چنین با برگهایش می گفت: انسان این چنین تا به درخت است تنها نیست

دست عاشقی که او را می چیند تنهای تنهایش می کند.

چه خوش است تنهایی . . .

چه خوش است اشک تنهایی . . .

چه خوش است اشک دل تنهایی . . .

چه خوش است ریختن اشک دل تنهایی . . .

چه خوش است . . . چه خوش است . . .


monotheism


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 2:40  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

گریه می کنم

گفته بودم می آیم و چیزی می گویم تا بدانی آنچه را که نمی دانی . . . !



گریه ام بهر دل خویش است . . .

گریه ام از همه دنیا دروبش است . . .

گریه ام از طرز نگاهش . . .

گریه ام بهر آن برق چشمهایش . . .

گریه ام دور در فاصله می چرخد . . .

گریه ام گاهی نزدیک در دل خویش می درخشد . . .

گریه ام گاه و بی گاه می آید . . .

گریه ام گاه و بی گاه می خندد . . .

گریه ام ، گر تو نباشی این دل دیوانه با همه دنیا می جنگد . . . !


 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 3:43  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

می خواهم بنویسم تا آرام گردم

امشب که تنهایم مثل هر شب نیست ، گویی کسی اینجاست و می خواهد چیزی بگوید :

گفته هایم در پی دل می ایند      لیک کسی نیست که من آنرا بیازمایم

رشته دل من گویی در پی خورشید است      این چنین نیست گویی زبانم را به دل خویش می آویزم

این چه شوری ست که از فاصله ها بر پاست       همچنان درد دل خود با گریه یزدان می خوانم

گر در دوری فاصله ها چهره ها پنهانند      مهر دل خویش را با فاصله ها می رویاندم

در دوری فاصله ها زیبایی ها پنهان نیست      اشک خدا را در دوری با او می خواندم

فاصله ، عشق همچنان در پی همدیگر      چه می دانی در دل خویش چه ها می خواندم



monotheism



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 3:8  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

داستان من و او

الهه عشق و زندگی

الهه ای روی زمین همه چی بود توی دستش  
                                 
                                              نمی دونست همه اینا عشق و زندگی توی مشتش


توی جاده هوس آشنا شدیم یه روزی     

                                        به خیال هم خوش بودیم ولی همش می شد عشق دروغی


سبزه های خیس دلم آتیش گرفت از ابن دروغا   
            
                                                    رفتمو ولش کردم با یه عالمه نفرت و غوغا


بعده یه مدت که نتونست بمونه تنها   

                                           نشونیمو گرفت ار تو دلش و منو کرد رسوا


بهم می گفت توی دستو یه دل همیشه اینجاست   
 
                                                      نمی دونست اون جون منه،دلم پیش خداست


توی جاده جون منو برداشت و گذاشت توی قفس عشق  

                                                               میگغت اونو عوض می کنه با یه قلب پر از عشق


دلمو بهش دادمو پس گرفتم همه زندگیمو    

                                                ازش گرفتم دلشو،ندونست پس داده همه درموندگیمو


چیکار باید بکنم،کجا باید یروم،وای از این همه عطش

                                                  حالا منم و جاده هوس و عشق تو قفس و الهه بی هوس


monotheism

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 3:26  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

می دانی خدا هم گریه می کند

                                         من،تو،خدا

اگه بتونی اشک خدا رو در بیاری                  تو دل اون حتی می تونی پا بزاری


می دونی که قصمونو خدا شنیده                ولی اشک تنهایی مو جز خودش کسی ندیده


دل پر درد،اشک سنگین،دل بی دین             اینه که خداست همیشه غمگین


آخرش اشک خدا رو در می ارم                  تو دل اون حتی پا می زارم


تا بفهمه درد ما رو،تا ببینه اشک ما رو         تا همیشه داشته باشه جای عشق مارو


monotheism

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 3:39  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

کو کسی تا به او بگویم

هیچکس . . .

من اینجا و تو آنجا هر کدام در فکر دیگری   

                  هر چه خواهد شود، می شود نیست مختلی نه من، نه تو، نه کس دیگری



دلم می خواهد بداند که چرا می شود عاشق   
 
                                    فکر نکنم کسی بداندکه چرا؟ نه من، نه تو، نه کس دیگری


زین پس خوشی بر این دل شده کفاره این کفر  

                                می داند چاره چیست اما کسی نمی گوید نه من، نه تو، نه کس دیگری


رسیدن یا که رفتن یا گرفتن،نبود خاموش در دل     

                             غصه هم هست با آنهانیست شادی در دلِ نه من، نه تو، نه کس دیگری


می خواهم بدانم چیست کابوس های شبانه ام   

                           کاش می شد دیدار دوباره اما کسی نیست نه من، نه تو، نه کس دیگری


گفتم عاشفم گفتی نگو،شاید نبارد جز ندامت بر سرت   

                         گفتم شاید نیست کار دل، نیست کار هیچ عشقِ باز هم نه من، نه تو، نه کس دیگری



monotheism

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 3:43  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

گفته های دیگران

                                       رد پای دوست

ز کوی درد می آیم شبیه بغض آوازم    

                                         بیا یک دم نگاهم کن ببین با اشک دمسازم


ببین امشب نگاهم را چنان آویخت بر نامت     

                                              به نام پر شکوه تو وبا یاد تو همرازم


درون لحطه ای سردم به امید تو جان گیرم     

                                                  و می دانم که می بخشی به احسان تو می نازم


کنار جاده ای سبزم به امید انتظار تو   

                                                بیا راهی نشانم ده که با یاد تو دلبازم


بیا راهی نمایان کن که در اندوه شب هایت    

                                                        سراغ رد پاهایت بگیرد اوج پروازم


رقیه غلامی،آذربایجان شرقی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 4:1  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

زیباتر می شود

با سلام همونطور که قبلا هم خدمتتون گفته بودم من تو داروخانه شبانه روزی شهرمون کار میکنم و شیفت شبشم دسته منه خیلی وقتا تو تنهاییام و خلوتم به یاد بدبختی هام می افتم و قطعه شعری می گویم و می نویسم که اونها را برای شما گذاشتم البته همش مال خودم "monothesim" نیست. تخلصمه،چه تخلص مسخره ای.خوب بگذریم به هر حال خوشحال می شم نوشته های خدتونو برام بزارین.منم اونا رو با نام خودتون تو وبلاگ می زارم.تو قسمت نظرات می تونید اونا رو بذارید.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 5:43  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

راه روشن شد . . .

سلام.قبل از اون قضایایی که برام پیش بیاد من به دختر
داییم علاقه زیادی داشتم ولی نمی تونستم اونو ابراز کنم
خیلی دوستش داشتم خیلی . . . ولی نمی دونم چرا
اون.اخه اون توی شهر خودمون زندگی نمی کرد و خیلی از ما دور بود
ولی من علاقه شدیدی بهش داشتم.نه که اونم نمی دونست.
نه اون هیچ کس دیگه نمی دونست.منم سنی
نداشتم نمی تونستم این قضیه رو به مادرمم بگم
قبلا برای خودمم سوال بود که چرا اون.مرتب دنبال
این قضیه می رفتم که عشق چیه؟ چه شکلیه؟
 چه جوری میشه یه عشقو از هوس تشخیص داد؟
همش از اینو اون می پرسیدم.خلاصه بعد از اون قضایا
 فهمیدم که همون خودشه هر چند که رسیدن بهش خیلی سخت بود
من اینجوری فکر می کردم.چون داییم وضعیت
مالیشون خیلی خوبه نه فقط قضیه مالی اصلا اختلاف طبقاتی خیلی با هم داریم
و من نمی دونستم باید چیکار کنم.تا اینکه یک
سری اتفاقات افتاد که فهمیدم هر چی هست نیست خودشه.
بعضی وقتا خواب های عجیب غریبی می دیدم.
یا گاهی وقت ها بعضی صحنه های با اون منظورم
 دختر داییمه توی ذهنم تداعی می شد.
یا مثلا یه بار مامانم خواب دیده بود که دارن زنده زنده قبرش
می کنن همه فامیل دارن همینجوری بهش زل می زنن و هیچکاری نمی کنن
و تنها کسی که کمکش می کنه دختر دایی بود.
نمی دونم خدایا مثل همیشه خودت کمکم کن.تا اینکه ما نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم
و قضیه رو به یکی از خاله هام گفتم و اونم با
خانوادشون در میان گذاشت.باورتون نمیشه
قبول کردن.اصلا باورم نمی شد داشتم از خوشحالی می مردم
با وجود اینکه من یه دانشجوی فقیر بیشتر نبودم ولی اونا اینقدر خوب باهام برخورد کردند.


+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 3:0  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

می خواهند راه را کور کنند . . .

امروز خواهر دختر خاله باهام تماس گرفت همون که
خیلی اذیتم کرده بود و قضیه شو قبلا نوشتم.و بهم گفت
برای چی رابططون بهم خورده که دیگه بهش زنگ نمی زنی
منم خودمو زدم به نفهمی که هیچی نیست.اخه کسی
نمی دونست که ما با هم ارتباط داریم. تا اینکه خودش گفت که
چرا شما برای ازدواج با هم ارتباط داشتین و برای چی
اینجوریش کردی منم همه چی بهش گفتم هر چند که خواهرش
بود ولی همه چی بهش گفتم که چه به سر من در اورده بود.
اون می گفت که بهش خیانت کردی.و ولش کردی رفتی با یکی
دیگه اونم کی؟ دختر داییت که دوست صصمیمی خواهرم بوده.و تو خواستی اونو
اذیت کنی رفتی با اون.منم بهش گفتم به خدا  که بالا ترش نیست
اگه یکبار دیگه این حرفو بزنی زمین و اسمون رو سرت خراب می کنم.
من ولش کردم یا اون به من گفت برو
اخه من شبیه اسباب بازیم که اون اینجوری باهام کرد یا شبیه عروسکم
که هر جوری خواست باهام رفتار کنه. ولی با
تمام وجود این کارهایی که در حق من کرد من دختر داییمو دو سه ساله
که می خوامش و قضیه به همین الان بر نمی گرده
شوهرشم بهش گفته بود که خاک به سره  خواهرت که فلانی ازش سو
استفاده کرده و الان رفته با یکی دیگه.منم بهش گفتم
اگه من این حرفو یه جای دیگه بشنوم که فلانی به خاطر اینکه فلانی رو
اذیت کنه رفته دختر داییشو گرفته تمام شهرو رو سرتون خراب می کنم خلاصه
کلی امروز رو اعصابمون راه رفت.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 3:10  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

خداحافظی با ساکنان کوچه . . .

 

راه باریک و هزاران شب شعر، شعر های غم دلدادگی و عاشقی و خنده ما، شعرهائی همه دلتنگی و دیوانگی خاطر ما

ثبت این خاطرهها در گذر کوچه ماست،کوچه شعروادب،کوچه نقل سخن،کوچه شعرشما کوچه خاطره هاست،گاهی از روی طرب

یا که از روی ادب،قطعه ای شعر و سرود،وآندرآن نهری و رود،رو به دریای وجود،گاهی از بهر دلی،میگذاریم در آن شاخه گلی

تا پریشان نشود خاطر او،ساز و آواز نگو،جای خود دارد و بس،آن نوای سخن است،گر نباشد سخنی ، شعر مغموم تن است

بار دیگر سخنی،شعری و شاعری و ممتحنی،شاعر کوچه ما خسته نشد،شعر می گفت و همی خواند به شیدائی خود

او نمی گفت چرا کوچه ما نهر نداشت،او نمیدید چرا کوچه ما رود نداشت،بلکه او باور این داشت که خود

جاری از بهر دل کوچه ماست ،کوچه شعرو سخن،داخل کوچه ما گر پریا،فرق چندان نکند،آخر این کوچه ماست

کوچه فکر و خیال کوچه خاطره ها، بهر هر امر محال،می توان داخل آن،روز و شب را نشمرد،می توان شعر سرود بابت سال دگر

می توان هیچ نگفت ،آخر این شعر شماست،شعر هر کوچه تنگ،کوچه گردی هنر است،هنری ساده و خوش

آنچه خواهد سخن است ،سخنی گرم و نکو،جان دهد بابت آن،ایرج وشمس ودخو،ساده گفتم تو ببخش،آرزودارم و دل

باغ مرجان و هبوط،زیر آب است وسکوت،بار دیگر سخنم رفته از کوچه برون لاله سرخ سخن،گشته از حوصله دور،

من صدای سخنم قامت پنجرههاست،بام بالای سخن، لانه حنجرههاست،سایبان گشته درخت،بر سر کوچه ما

بید وافرا و چنار،سایه گفته ما،کوچه شد غرق صفا،در شب محفل ما،آنچه استاد سخن گفته از مشکل ما

شام یلدای سخن گشته خود رونق ما،بهرققنوس وجود،آخر این جان سخن است،آتش جان من است،بال پرواز خیال

هیزمش شعر من است،شعر چون بال عقاب،گاه در قله قاف،گاه در بستر خاک،گاه رویای نوشته،گاه پروازفرشته

گاه در شعر شما،گاه در کوچه ما،کوچه خواب است و رها،با رها کردن خود، کوچه را سر بزنید

کوچه در خواب هبوط،کوچه در نقطه لوط،هر کجا شد بروید،کوجه را زنده کنید،بند خود پاره کنید

شعر خود واله کنید،شعر دریا شدن است،غرق در خود شدن است،غرق رویای همان، کوچه با هنر است

 

کوچه شعرشما، کوچه شعر من است.

monotheism



+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 3:20  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

جواب ابلهان خاموشی ست . . .

راستی یه روزم یکی از همکارانمون بعد از اینکه من
از مسافرت برگشته بودم زنگ زد که رفتی مسافرت عوض شدی
من با خودم گفتم چی شده حالا حتما یه کاری کردم
ناراحت شده یا اینکه بهش بی احترامی ، چیزی کردم خودمم نمی دونم
بهش گفتم خوب مگه چی کار کردم،گفت نمی تونم بگم
من خیلی بهم خوردم.خیلی ناراحت شدم ازش چون بهم نگفت
تا اینکه فهمید من ناراحت شدم شروع می کرد اس ام اس
دادن و میس کال انداختن ، منم یه روز جوابش دادم که من
عوض شدم و از میس کال انداختن بدم میاد
در واقع حرف خودشو بهش پس دادم اونم خودشو برام گرفت
و زد تریپ ناراحتی که ناراحت شدم ازتو از این حرفا.
به خدا ادمای دور بر مارو ببین حرف خودشونو به خودشون
می زنی ناراحت میشن.اخه چه طور خودتون هر چی خواستین می گین تا ما یه چیزی می گیم
ناراحت میشین.اونم چه چیزی،حرف خودشونو بهشون می گی.
خیلی ناراحتم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 3:14  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

در تنهایی خودم

زیر سکوت و تنهایی شب صدایی می شنوم . . .

صدایی گریه ایی می آید

صدایی خنده ای می آید

خیسی چشمانی پیداست

لبخند لبانی پیداست

بوی اشک می آید

بوی خنده می آید

می بویم و می بینم و می شنوم . . .

تو چه می دانی چیست . . .؟

این حس زیبای تنهایی ست!

این حس زیبای دلتنگی ست!

دلتنگم و تنهایم و می بویم و می بینم و می شنوم . . .

آری تو اینجا نیستی!

کسی اینجا پیداست!

کسی چه می داند کیست . . .!؟

کسی چه می داند آوای کیست . . .!؟

این آوای جان من است

این حس من است . . .


monotheism


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 8:7  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

چشم خیس و لب خندون

خنده های دل من با چشم گریونه          کسی نیست قدر دل منو بدونه

اشکهای غم من روی لبخنده ترانه ست          لبخندهایم زیر چشم های خیس فقط بهانه ست

توی انتظاره عشقت دل من آروم نداره          دل من زیر ترانه جز خدا کسی نداره

توی قنوتم، بالای دستام کسی اینجا مثل یه نوره          برای پرواز پرنده مثل آسمون یه روحه

کو شیرین و کو فرهاد، کو لیلی و کو مجنون؟          تا ببینند انتظارو زیر تنهایی بارون

زیر لحظه های انتظارو فاصله فقط عشق منه          توی دوری چهره ها اونی که تنها مونده دل منه

دوری من و خدا چیزی کم کرده از ذکر و سجودم؟          توی دوری با تو چه میودنی توی دلم چه ها می خوندم؟

می دونم فاصله ها زیر لحظه های من کم میارن          زیر خنده های خیسم اشک خدا رو در میارم


monotheism


+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 8:30  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

گر تو خرابی ، خرابات چه خواهند شد؟

باسمه تعالی
چه بگویم؟چه کار باید بکنم؟خداوندا تو مرا خیلی دوست داری . . . !
 ولی من قدر تو را نمی دانم.چرا
این چنین است . . .؟ میان این همه عشق دروغین ، عشق حقیقی من را به من نمایاندی.
او را به دست من سپاردی.و من
احساس خوبی دارم در صمیمیتی قرار دارم که پر از مهر خدایی ست
 که پر از صفای اهورایی ست
که پر از عشق افلاطونی ست.ولی باری تعالی چند سوال دارم
 که می خواهم مثل همیشه
جوابش را به من نمایان سازی.عشق چگونه است؟
چرا عشق ، عشق است؟اگر عشق ، عشق است؟چرا بر سر
عشق من چنین آمد. . . ؟ مهر او چگونه بر دل من نشست وقتی
 عشقی دیگر در دل داشتم. باید
واضحتر بگویم . . . یعنی نمیفهمی چه می گویم . . .؟باشد
دختر دایی رو خیلی دوست داشتم و دارم.
قبل از اینکه کس دیگری مثل دختر خاله یا همان
خواهر دوست صمیمی خودم.بخواهند
اینقدر بهم نزدیک بشن.چرا اینها توانستنداینقدر
 به من نزدیک بشوندو حتی در آغوشم بیایند که من به گناه بیافتم.در
صورتی که من دختر دایی خودم که خیلی از هم
دور بودیم رو مد نظر داشتم.آیا می شود
در حین اینکه انسان عاشق کسی است عاشق
 کس دیگری بشودیا شاید چون از دختر دایی اینقدر دور بودم.انها توانستند
به من نزدیک بشوند.در صورتی که من اصلا این را
 نمی خواستم و بارها با آنها مخالفت کردم.ای خدا
شاید این تقدیر من بوده که من با دختر دایی ازدواج کنم.
نمیدانم شاید . . .! همین را می دانم که بدون او نمی توانم.الان
که به او نزدیک شدم میدانم که چه فرشته ای است.
خیلی بهتر از انچه که در ذهن خود داشتم
ولی اینها را نمی توانم برایش بگویم.
به هیچ وجه توانایی گفتن اینها را ندارم می دانی چرا؟ چون
دوستش دارم.چون عاشق اویم.
الان که به او نزدیک شده ام می دانم که چقدر تو من را دوست داری آه . . . ای خدای من
تو بهترینی . . . ! تو در بهترین و بدترین
 شرایط زندگی من بهترینی . . .! الان فرق بین او و
دختر های دیگر که به من نزدیک بودند
 را می فهمم.حالا میفهمم که چرا نتوانستم با آنها بمانم.
چه بنویسم که هر چه بنویسم باید بیشتر از آن بنویسم.
ای خدا خسته ام از نوشتن به من قدرتی بده تا بتوانم
بگویم.بگویم آنچه را که که او نمی شنود؟
دختر دایی،فاطمه من به تو عشق می ورزم و عاشقتم.
چرا که واژه ای جز عشق لیاقت
حمل احساسات من را ندارد.سه سال است که
 منتظر چنین لحظه ای بوده ام ولی چرا حالا نمی دانم؟
حالا که دو نفر آنقدر من را آزرده اند که لیاقت نفرین کردن هم ندارند.زمانی که به خیال خودم
در اوج دوست داشتن بودم و آنها به من عشق می ورزیدند،
من را رها کردند و به یکباره
موقعیتی پیش اومد که موضوع تو را مطرح کنم.
فاطمه تو کجایی تا اینها را بشنوی.
بیا کنارم.تو به من خیلی نزدیکی ولی دوری . . .
بیا . . .
بیا و بشنو . . .


+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 8:19  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

به نام خداوند عشق . . .

دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی


رفت به فکربا نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد


شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛


نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی


تنهاست. عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست.


عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو


چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی


دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است. راستی


دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با


کمی لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه


گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر


افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن


قلب بی مهر و وفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل


دریا هاست.

 

 

 monotheism



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 2:11  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  | 

به نام خداوند اشک . . .

روزي پسر کوچکي از مادرش پرسيد:" مادر چرا


گريه مي کني؟


.مادرش گفت چون زن هستم ! پسرک گفت :


نفهميدم


مادرش او را بغل کرد و گفت که شايد هيچ وقت


هم علتش را نفهمي


بعد از آن پسرک نزد پدرش رفت و از او پرسيد که


چرا مادر بدون


هيچ دليلي گريه ميکند؟پدرش گفت که زن ها


هميشه بدون دليلي گريه مي کنند


زمان گذشت تا اينکه پسرک بزرگتر شد در


حاليکه هنوز علت گريه کردن


زنان برايش عجيب بود...سرانجام روزي رو به خدا


کرد و از او


پرسيد :" خدايا،چرا زن ها به اين سادگي گريه


مي کنند؟"


خداوند گفت:"وقتي زن را مي آفريدم ويژگي هاي


خاصي به او بخشيدم،


چون به آنها نياز پيدا مي کرد...من به او شانه


هاي محکمي دادم


تا بتواند سنگيني روزگار را بر آنها تحمل کند در


حاليکه مي بايد


به اندازه کافي آرام و مهربان مي بود تا مايه


آرامش شود


به او توانايي ذاتي دادم تا تاب تحمل تولد کودکش


و بعضي رفتارهاي


کودکش را داشته باشد.من به او استقامتي دادم


که بتواند حتي زماني


که ديگران از انجام کاري باز ميمانند،برخيزد و از


خانواده اش حتي هنگام


بيماري و خستگي بدون شکايتي مراقبت کند.به


او احساسي دادم که فرزندانش


را عاشقانه دوست بدارد حتي اگر آنها او را بسيار


آزار دهند


به او استقامتي دادم که بتواند همسرش را در


هنگام سختي ها


و شکست ها همراهي کندو به او قوت قلب دهد و


در آخر به او اشکي دادم


که بريزد....که آن ويژگي منحصر به فرد اوست تا


زماني که به آن نياز دارد


از آن استفاده کند."خدا گفت:" ميداني


فرزندم،زيبايي يک زن به لباسي که مي پوشد


يا مدل موها و زيبايي صورتش نيست.زيبايي زن


بايد در چشمانش آشکار شود


چرا که آنها دروازه اي به سوي قلبش


هستند.جايي که عشق در آن قرار دارد.




Monotheism




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 3:10  توسط اگه مي خواستم اسممو بگم كه نميامدم تو وب  |