باسمه تعالی
چه بگویم؟چه کار باید بکنم؟خداوندا تو مرا خیلی دوست داری . . . !
ولی من قدر تو را نمی دانم.چرا
این چنین است . . .؟ میان این همه عشق دروغین ، عشق حقیقی من را به من نمایاندی.
او را به دست من سپاردی.و من
احساس خوبی دارم در صمیمیتی قرار دارم که پر از مهر خدایی ست
که پر از صفای اهورایی ست
که پر از عشق افلاطونی ست.ولی باری تعالی چند سوال دارم
که می خواهم مثل همیشه
جوابش را به من نمایان سازی.عشق چگونه است؟
چرا عشق ، عشق است؟اگر عشق ، عشق است؟چرا بر سر
عشق من چنین آمد. . . ؟ مهر او چگونه بر دل من نشست وقتی
عشقی دیگر در دل داشتم. باید
واضحتر بگویم . . . یعنی نمیفهمی چه می گویم . . .؟باشد
دختر دایی رو خیلی دوست داشتم و دارم.
قبل از اینکه کس دیگری مثل دختر خاله یا همان
خواهر دوست صمیمی خودم.بخواهند
اینقدر بهم نزدیک بشن.چرا اینها توانستنداینقدر
به من نزدیک بشوندو حتی در آغوشم بیایند که من به گناه بیافتم.در
صورتی که من دختر دایی خودم که خیلی از هم
دور بودیم رو مد نظر داشتم.آیا می شود
در حین اینکه انسان عاشق کسی است عاشق
کس دیگری بشودیا شاید چون از دختر دایی اینقدر دور بودم.انها توانستند
به من نزدیک بشوند.در صورتی که من اصلا این را
نمی خواستم و بارها با آنها مخالفت کردم.ای خدا
شاید این تقدیر من بوده که من با دختر دایی ازدواج کنم.
نمیدانم شاید . . .! همین را می دانم که بدون او نمی توانم.الان
که به او نزدیک شدم میدانم که چه فرشته ای است.
خیلی بهتر از انچه که در ذهن خود داشتم
ولی اینها را نمی توانم برایش بگویم.
به هیچ وجه توانایی گفتن اینها را ندارم می دانی چرا؟ چون
دوستش دارم.چون عاشق اویم.
الان که به او نزدیک شده ام می دانم که چقدر تو من را دوست داری آه . . . ای خدای من
تو بهترینی . . . ! تو در بهترین و بدترین
شرایط زندگی من بهترینی . . .! الان فرق بین او و
دختر های دیگر که به من نزدیک بودند
را می فهمم.حالا میفهمم که چرا نتوانستم با آنها بمانم.
چه بنویسم که هر چه بنویسم باید بیشتر از آن بنویسم.
ای خدا خسته ام از نوشتن به من قدرتی بده تا بتوانم
بگویم.بگویم آنچه را که که او نمی شنود؟
دختر دایی،فاطمه من به تو عشق می ورزم و عاشقتم.
چرا که واژه ای جز عشق لیاقت
حمل احساسات من را ندارد.سه سال است که
منتظر چنین لحظه ای بوده ام ولی چرا حالا نمی دانم؟
حالا که دو نفر آنقدر من را آزرده اند که لیاقت نفرین کردن هم ندارند.زمانی که به خیال خودم
در اوج دوست داشتن بودم و آنها به من عشق می ورزیدند،
من را رها کردند و به یکباره
موقعیتی پیش اومد که موضوع تو را مطرح کنم.
فاطمه تو کجایی تا اینها را بشنوی.
بیا کنارم.تو به من خیلی نزدیکی ولی دوری . . .
بیا . . .
بیا و بشنو . . .